آموزش وردپرس
سرخط خبرها
خانه / محیط زیست / گفت وگو با خانم الن توکلی،مادر درناها: من جاسوس درناها هستم

گفت وگو با خانم الن توکلی،مادر درناها: من جاسوس درناها هستم

مادر مهربان درناها

فردای روزی که تصمیم به این مصاحبه گرفتیم، مصادف شد با روزی که او می خواست بعد از 2 ماه بیاید تهران، آن هم نه برای اینکه بماند، بلکه آمد تهران که بعد از چند ساعت با پرواز ساعت 45:6 بعدازظهر برود کیش برای یک پروژه تحقیقاتی که آن هم برای پرنده ها بود.
لابد این از خوش شانسی من بود که درست در چند ساعتی که در تهران بود، توانستم با او قرار مصاحبه بگذارم، اما نصف مصاحبه ما در تاکسی بود و نصف دیگر در سالن انتظار فرودگاه، نه در سالن غذاخوری آنجا. نشستیم که مصاحبه کنیم و او در ساعت حدود پنج و نیم بعدازظهر ناهارش را هم بخورد و او سفارش پیتزای تند مکزیکی داد. در دانشگاه UCLA آمریکا درس می خواند که با آقای توکلی آشنا شد که بعدا با هم ازدواج کردند. او از فنلاند بود و دکتر توکلی از ایران. قرار نبود بیایند ایران و بنابراین 10 سال اول را در آمریکا زندگی کردند و بعد در سال 1967 آمدند ایران. خودش می گوید طبیعت متنوع ایران جذبش کرد، اما معلوم است که اتفاقات دیگری هم دخیل بودند. 3 فرزندش در آمریکا متولد شدند. یکی از بچه هایش در کودکی فوت کرد، اما 2 فرزند دیگرش در ایران بزرگ شده اند. دخترش زبان شناس است و به خاطر کارش ساکن تهران است و خودش و پسرش که او هم پرنده شناس خوبی است (خودش می گوید)، در رویان مازندران زندگی می کنند، در خانه ای که چوبی است. بعداً از همسرش آقای دکتر توکلی جدا شد و همسرش مجدداً ازدواج کرد و رفت آمریکا و همانجا هم فوت کرد، اما خودش در ایران ماند و الان حدود 37 سال است که ساکن ایران است، اما عجیب است که هنوز نمی تواند خوب فارسی صحبت کند. وقتی رسیدیم فرودگاه، با هم رفتیم کارت پروازش را گرفتیم و با خیال راحت آمدیم در رستوران نشستیم و در شلوغی آنجا مجددا واکمن را روشن کردم و گفت وگویمان را ادامه دادیم و شد همین که می خوانید. خانم توکلی بعضی وقت ها فارسی را نسبتا خوب حرف می زند و بیشتر وقت ها نه و این وقتی بود که احساساتش نسبت به طبیعت خیلی غلیان می کرد: در زندگی چی مهم است؟ اون مهم است که می فهمیم که عمر ما اول مقابل طبیعت که اینجا بود خیلی کوتاه هست و اون که ما داریم اینجا مثل هدیه هست. این درخت که ما داریم اینجا هدیه هست… با طبیعت نزدیک شدن بیشتر می توانید درک کنید چی خوب است در دنیا… می بینید که همه چیز را می توان فهمید؛ مخصوصاً وقتی به چشمان روشن مهربانش نگاه می کنید و صورت معصومش که حتی چین و چروک هم نتوانسته است حالت صمیمی کودکانه اش را از بین ببرد، مخصوصا وقتی می دانید او مادر درناهاست

درناها بر بام
در فرصتی که داشتیم درباره خیلی مسایل حرف زدیم، از قبیل اینکه اگر یک پرنده پرسروصدا بیاید در بالای پنجره اتاق خوابش لانه کند، چه کار می کند یا اینکه اگر کسی در خانه اش قفس پرنده داشته باشد به خانه اش می رود یا نه یا اینکه وقتی با یک شکارچی پرنده برخورد کند که تفنگ بر دوش و پرنده خونینی در دست می آید، به او چه می گوید و از این قبیل. حتی از گربه های خانه اش هم پرسیدم که گفت با او خیلی خوب اند و می گوید که قاتل پرنده هستند. این قسمت ها در فضای کم صفحه جا نشده است. حتی از روزهایی هم صحبت کردیم که تازه انقلاب شده بود و برخی که بدبین بودند به او که خارجی بود می گفتند لابد جاسوس است و او با افتخار به آنها گفته بود که: بله، من جاسوس درناها هستم. عوض همه اینها می خواهم داستان شگفت آور درناهای سیبری را از قول جورج آرچیبالد، بنیانگذار بنیاد بین المللی درناها بنویسم: درنای سیبری پرنده ای در حال انقراض است، یعنی اگر انسان به کمکش نشتابد، نسلش به زودی و برای همیشه ناپدید می شود. شکار و نابودی زیستگاه های تالابی از دلایل عمده کم شدن تعداد درناهای سپید و زیباست. درنای سیبری پرنده ای مهاجر است. در غرب سیبری جوجه هایش را به دنیا می آورد و سپس در فصل زمستان و سرما از غرب قزاقستان و دهانه رودخانه ولگا و پس از گذشتن از آذربایجان و غرب دریای خزر، به سوی تالاب های جنوب دریای خزر مهاجرت می کند. در محل تخمگذاری درنای سپید در روسیه، مردم بومی به پرورش گوزن قطبی می پردازند. آنها درنای سیبری را دوست دارند و به آن احترام می گذارند و به آشیانه اش صدمه ای نمی زنند. در این منطقه خرس های بزرگ و خطرناکی نیز وجود دارد. هرگاه خرسی کشته می شود، مردم محلی خود را به شکل درنای سیبری درمی آورند و دور آتش می رقصند تا روح پلید خرس را از آنجا دور کنند… در اوایل شهریور خانواده درناها مهاجرت خود را به سوی جنوب و ایران آغاز می کنند. در هنگام پرواز درنای جوان در کنار والدین خود حرکت می کند و مسیر مهاجرت را از آنها می آموزد. درناها در دو محل اصلی استراحت می کنند: تالاب نازرون در غرب قزاقستان و دهانه رود ولگا، این هر دو منطقه حفاظت شده هستند و درناها در آنجا از امنیت نسبی برخوردارند و مدت 3 هفته در هریک از 2 منطقه استراحت می کنند… سرانجام درناهای سیبری به دامگاه های نزدیک فریدون کنار می رسند و نیز در این زیستگاه زمستانی درناها می رقصند و صیادان را شگفت زده می کنند و این پرندگان با رقص خود ستایش صیادان را به خود جلب می کنند… در اوایل اسفند، درناهای سیبری دوباره دور هم جمع می شوند و یک گروه تشکیل می دهند. آنها اول چند دور دایره وار بر فراز آسمان دامگاه می چرخند و سپس به سوی سرزمین های تخمگذاری در سیبری بازمی گردند… مردم روسیه، قزاقستان، آذربایجان و ایران می توانند با یکدیگر برای نجات درنای سیبری همکاری کنند. ما همگی باید برای حفاظت از این گوهرهای طبیعی جهانی تلاش کنیم.
صحبت های خواندنی مادر درناها را هم بخوانید که به قول خودش: در فنلاند متولد شده، در کانادا بزرگ شده و در ایران پیر شده است.
من به خاطر زیبایی پرندگان رفتم دنبالشان، به هر پرنده که نگاه می کنی، همه زیبا هستند. من خیلی زیباشناس هم هستم. من حسی را که نسبت به طبیعت دارم یاد نگرفتم.
خانم توکلی ! شما تا به حال داخل ماشین مصاحبه کردید؟
(می خندد) نه، تا حالا اینقدر مهم نبودم.
البته اینکه اینقدر مهم نبودید تقصیر ماست. به هر حال اگر ما جامعه ای در حال رشد باشیم، قاعدتا باید به مسایل مربوط به محیط زیست خیلی اهمیت بدهیم و آنهایی که در مورد این مساله تلاش می کنند باید مهم باشند…
(اینجا می ماند که چه جوابی بدهد که هم غرور تلقی نشود و هم به خاطر عشق به طبیعت نمی تواند تایید نکند، فارسی اش هم زیاد خوب نیست و طبیعتا تعارف های معمول فارسی را بلد نیست، اما بالاخره بعد از کلی مکث جواب می دهد) درست می گویید که مردم کم می فهمند که چطور طبیعت به انسان مهم است. (منظورش برای طبیعت است. فارسی حرف زدن خانم توکلی همینطوری است با مکث ها و تاکیدهای ویژه خارجی ها. از این به بعد در خود جمله، جمله هایشان را کمی ویرایش می کنم. دلم می خواهد به متن مصاحبه وفادار باشم، اما این یک بار را ببخشید. از خانم توکلی هم عذرخواهی می کنم) من 888 دفعه این جاده هراز را رفته ام، ولی هر دفعه یک چیز جدید می بینم. آنجا وقتی توجه می کنید، می بینید که درخت ها از سنگ در می آیند. چطور یک درخت می تواند از داخل سنگ بیرون بیاید؟ آنجا که جنگل است، ولی جنگل داخل سنگ ها. احساس زندگی و زنده بودن در دنیا خیلی مهم است، ولی انسان می آید آن را نابود کند. این مهمترین چیز است که در طبیعت همه چیز زنده بماند. ما باید خودمان را خیلی کوچک بدانیم که هیچ چیز از طبیعت نمی فهمیم، الان البته در دنیا متوجه این مساله شده اند و من فکر می کنم تا 50 سال دیگر خیلی تغییرات به وجود می آید، ولی تا آن موقع ما چرا باید از طبیعت خیلی نابود کرد؟ خیلی واجب تر است که ما باید خیلی تند کار کنیم (اصل جمله).
می گویند پرواز یکی از آرزو های بشر بود و هنوز هم هست. وقتی به آسمان نگاه می کرد. به پرنده ها که می پرند، دلش آرزوی پرواز داشت و بنابراین خیلی پیشرفت ها کرد. بیشتر رفتند که پرواز کنند و هواپیما ساختند و … شما چه طور جذب پرنده ها شدید و نخواستید خودتان پرنده شوید…؟
ما در فنلاند خیلی نزدیک طبیعت زندگی می کنیم و بزرگ می شویم. همه در فنلاند طبیعت را می شناسند و دوست دارند. در شهرهای فنلاند پرنده ها خیلی راحت هستند. همه پرنده هایی که در بیابان از شما فرار می کنند، در شهرهای فنلاند راحت هستند و هیچکس مزاحم شان نمی شود. ما در این حالت بزرگ شدیم.
یعنی در فنلاند هیچ کس هوس گوشت قرقاول نمی کند…؟
قرقاول که الان کم هست. البته شکارچی هم دارند، اما قانون خیلی قوی دارند و واقعا رعایت می کنند. اگر فرض کنید که در یک فصل می توانند یک پرنده یا دوتا بزنند، همان قدر می زنند و بیشتر نمی زنند، اگر شما بیشتر از 2تا بزنید همسایه شما، شما را می گیرد نه پلیس. لازم نیست آنجا یک نفر دنبال شما باشد که شما قانون را نشکنید بر ضد طبیعت.
این مسایل در فنلاند برای همه هست. شما چطور جذب پرنده ها شدید؟ آیا درسش را خواندید؟
بله، من در دانشگاه UCLA کالیفرنیا درس جانورشناسی خواندم و آنجا یک قسمت از درس های ما پرنده شناسی بود. بعد که آمدم ایران و در دانشگاه مازندران مشغول به کار تدریس زبان انگلیسی شدم، جذب طبیعت ایران و پرنده های آن شدم. از فلامینگوها و حاجی لک لک و اینها شروع کردم. حس کردم که اینها در حال رفتن و در حال منقرض هستند و در مورد آنها تحقیق کردم. من به خاطر زیبایی پرندگان رفتم دنبالشان، به هر پرنده که نگاه می کنی، به جز 3-2 تا، همه زیبا هستند. من خیلی زیباشناس هم هستم. من حسی را که نسبت به طبیعت دارم یاد نگرفتم، این یک چیز احساسی است که ما داریم. ما باز هستیم نسبت به طبیعت. وقتی که ما باز هستیم، عشق به طبیعت به سمت ما می آید. گفتم که من 888 دفعه جاده هراز را رفتم ولی باز هم امروز که داشتم می آمدم باز هم بیرون را به دقت نگاه می کردم (می خندد).
شما عدد 8 را دوست دارید؟
نه، اتفاقا گفتم و نمی دانم چه معنی دارد.
برایم جالب است که چرا نگفتید 999، چون با 888 شما یک کمی فرق دارد. از آنجایی که نزدیک ترین عدد به هزار است و هزار عدد بزرگی است. ما وقتی که می خواهیم کمی اغراق کنیم، می گوییم هزار دفعه که یعنی خیلی…
نه، نه. من این چیزها را نمی دانم. این عدد همین جوری به یادم آمد …
چطور شد که در ایران ماندید؟
ایران خیلی متنوع است و الان شما اینجا در تهران در برف هستید، کیش الا ن هوای بهاری دارد. این لذتبخش است که در یک کشور، شما این امکان را دارید. کیش و قشم هر دو جالب هستند برای پرنده ها. منطقه حرا چقدر جالب است (اینجا وقتی درباره این منطقه می خواهد بگوید، می گوید: آه، چطور جالبه – تصدیق می کنید که چقدر جالب است بهتر است، البته) جنگل های حرای آنجا وسیعترین جنگل های حرا در خلیج فارس هستند. جاهای دیگر هم دارند ولی جنگل های آنجا خیلی با ارزش هستند. من می ترسم. آنجا را دارند خراب می کنند. پل می سازند و جاده می زنند. چند سال دیگر چه می ماند از آن جنگل ها؟ یک محیط که جزیره است و حالت جدا از دنیا و حالت خاص دارد و اگر حیوان ها در آنجا تکامل پیدا کردند به خاطر آن است که در حالت جدا از بقیه جاها بود. اینها وقتی پل می سازند دیگر جزیره نیست. این یک آلودگی است و جنگل ها از بین می رود و حالت جزیره خراب می شود.
شما از دید کسی که به محیط زیست عشق می ورزد نگاه می کنید، اگر بخواهید از دیدی غیر از این نگاه کنید فکر نمی کنید طور دیگری می شود فکر کرد؟ به هر حال آنجا یک جزیره است ولی باید مورد استفاده انسان ها قرار بگیرد. نمی شود که به خاطر محیط زیست پیشرفت جزیره را تعطیل کرد، می شود؟
وقتی که می روید یک طبیعت را اشغال می کنید باید حواستان باشد که آن طبیعت چه ارزشی دارد. آیا آن چیزی که می آورید ارزشش بیشتر از آن چیزی که خراب می کنید، هست یا نه؟ باید نگاه کنید چه چیزی بیشتر ارزش دارد. اگر می خواهید کارخانه سیمان بسازید، چرا آن را در جزیره می سازید. کارخانه سیمان را می توانید در جای دیگر بزنید آن وقت جزیره خراب نمی شود. می توانید بالانس بکنید. باید EIA یعنی ارزشیابی قبل از ساختن بکنید. ایران که خیلی جای زیادی دارد برای ساختن کارخانه سیمان. الان البته شنیدم که کارخانه سیمان را در عسلویه درست می کنند که آنجا هم یک محیط حساس دارد و منطقه حرا دارد. سیمان در اینجا لازم است و در ایران بیشتر از آن استفاده می کنند. در فنلاند زیاد از سیمان استفاده نمی کنند و خیلی موادهای دیگری دارند. از چوب هم زیاد استفاده می کنند، چوب هم خیلی با ارزش است. البته من در شمال، ساختمان چوبی دارم که از فنلاند آوردم.
لازم شد بیاییم خانه تان را ببینیم.
خواهش می کنم. تشریف بیاورید.
کی برای اولین بار رفتید مازندران؟
می شود 13، 50 (منظورش سال 1350 است) 33 سال پیش. دفعه اول که رفته بودم با شوهرم رفته بودم که در پتروشیمی کار می کرد و از طرف شرکت نفت رفته بودیم و بعداً به خاطر تدریس رفتم. من تهران و اصفهان را دیده بودم که کویر هستند و برایم جالب بود که ایران جایی به آن سرسبزی هم دارد.
کار تحقیق روی پرنده ها را چطور شروع کردید؟
اتفاقاً اول که من رفته بودم مازندران از اداره محیط زیست آقای مهندس آشتیانی که اولین کسی بود که درناهای سیبری را در فریدون کنار کشف کرده بود، به من گفت که روی آنها کار کنم. بعد از انقلاب به من تاکید کرد که الان کسی به آنها توجهی نمی کند، چرا در این مورد کار نمی کنی؟ من برای حاجی لک لک و فلامینگوها در کنفرانس های دیگر رفته بودم، ولی بعد از آن به صورت جدی رفتم سراغ درناها. البته آنجا پرندگان و آبزی های زیادی دارد. همان موقع هم که رفتم سراغ درناها به پرندگان دیگر هم می رسیدم. از حدود 25 سال پیش بیشتر از همه روی درناها تحقیق کردم، البته درناها یک سال قبل از انقلاب یعنی سالهای حدود 77 میلادی در آن محیط پیدا شدند…
… یعنی قبل از آن آنجا نبودند؟
بودند، ولی شناسایی نشده بودند. آقای آشتیانی و آقای منصوری که در اداره محیط زیست بودند اولین کسانی بودند که این درناها را کشف کردند. درناها شاید 200 یا 300 یا اصلا هزار سال آنجا بودند. آنها بین پرندگان دیگر بودند. آنجا نایستاده بودند که بگویند من درنا هستم. (می خندد)
سال اولی که سرشماری کردید چند درنا اینجا بودند؟
۱۱ درنا بودند، ولی من 10 درنا را دیدم که رفتند.
از چه فصلی می آیند؟
از اواخر مهرماه و اوایل آبان می آیند تا اول اسفند، 4 ماه.
یعنی از سیبری می آیند اینجا و می روند؟
بله، شما قبلا از من پرسیده بودید که چرا پرنده شناس شدم. من گفته بودم که قبلا جانورشناس بودم حالا بقیه اش را می گویم. 10سال پس از انقلاب من یک دفعه رفتم خارج. بچه های من آنجا بودند و از من خواستند که به جای 2ماه، 3ماه بمانم. یعنی یک ماه اضافه بمانم. من تماس گرفتم ولی جواب ندادند و من یک ماه دیگر ماندم. وقتی برگشتم گفتند که شما اخراج شدید. گفتند شما فقط اجازه 2ماه ماندن را داشتید. من هم گفتم شما که جواب نمی دادید. خلاصه اینکه من یک ماه اخراج بودم. 3 سال بعد در دادگاه گفتند که دانشگاه اشتباه می کرد. من در ایران مانده بودم.
فرمودید این اتفاق کی افتاده بود؟
این مال 10 سال بعد از انقلاب بود. شما آن موقع نبودی (می خندد).
من بودم. مگر چند سال پیش بود؟
پس اگر بودی هم این جریانات را نمی دانستی. آن موقع هم هنوز دنبال خارجی ها بودند. در هر حال، من را دوباره دعوت به کار در دانشگاه کردند. در این فاصله 6 سال من فرصت داشتم و فقط دنبال پرنده ها بودم و اینطور بود که من پرنده شناس شدم (می خندد).
یعنی در فاصله سالهای 67 تا 73 که می شود 6 سال…
… بله، من هیچ کار دیگر نداشتم و مشکل کار دانشگاه را هم نداشتم. در پرنده شناسی باید با دوربین، با کتاب و با طبیعت کار کنید تا یاد بگیرید که آنها را بشناسید. من هنوز هم پرنده شناسی را یاد نگرفته ام اما در آن 6 سال کارهایی کردم که فکر می کنم یک چیزهایی یاد گرفتم. رفتم در مناطق گشتم و روزانه 6-5 ساعت نزدیک درناها می نشستم و کار می کردم.
الان در فریدون کنار چند درنا دارید؟
الان یک جمعیت 3تایی. یک جفت هستند و یک تکی. 3تا مانده اند. یک مدت 9 تا، 10 تا، 8 تا و 7 تا بود. اگر 3 تا جفت بودند هر سال یا هر 2 سال یکی یا 2 تا جوجه می آوردند. من یک گزارش هایی دارم که چند تا اینجا گم شدند و چند تا توی راه گم شدند ولی اینکه چطور گم شدند سخت است. یک عده مریض می شوند و می میرند. یک عده شکار می شوند. کی کمتر شدند؟ آن موقعی که شوروی جدا شد. یعنی حدود 10 سال پیش. بعد از آن اینها، 7۵،۶، و 3تا شدند. الان 4-3 سال است که همین 3تا هستند. پارسال یک جوجه بود ولی آن هم گم شد.
چون فضای شوروی به هم خورده بود و نظارت نبود، این درناها شکار شدند؟
نمی دانیم چه شده، چون ما که آنجا نبودیم، فقط می دانیم که از آن موقع که شوروی جدا شده اینها مرتب شروع شدند به کم شدن. تا 12-11 عدد هم بودند. بالاخره یا شکار شدند یا اتفاقات دیگر. هیچ کسی نمی داند چه شده. الان در ایران اینها ایمن شدند. الان 5-4 سال است که اینها حالشان خوب است.
هر سال 4 ماه می آیند اینجا می مانند و می روند؟
بله، معمولا در یک یا 2 روز است که اینها می روند. یعنی معلوم است که کی می روند ولی آمدنشان فرق می کند. الان که اینجا راحت هستند، سوم، چهارم یا پنجم مارچ (مارس) می روند؛ یعنی اواسط اسفند. گفتم که چند سال است اینها همین۳ تا هستند. البته انجمن بین المللی درناها در آمریکا جوجه ها را در آزمایشگاه پرورش دادند و بزرگ کردند و بعد گذاشتند در طبیعت و با گلایدر و هواپیماهای اولتراسونیک آنها را در مهاجرت و کوچ شان هدایت کردند و خلاصه اینکه این درناها را اضافه کردند و به این ترتیب 15 درنای سفید آمریکایی حالا 300 عدد شده است. همین کار را می خواهند اینجا و با این 3 درنا انجام بدهند. الان چند سال است که دارند روی این کار می کنند. اینها که وحشی هستند با آن درناها که از خارج می آورند دوست نمی شوند، اما یکی از این درناها که تنهاست با آنها که از خارج می آورند دوست شده. این یکی حالا خیلی مهم شده چون درناهای دیگر را می پذیرد و در کوچ می تواند این خارجی ها را با خودش ببرد.
این درناها که آوردند از آمریکا آوردند یا سیبری؟
از مرکز تحقیقاتی روسیه .
در سیبری چقدر درنا هست؟
این درناها از سیبری می آیند، همین ها هستند و دیگر نیست.
فقط به ایران و فریدون کنار می آیند؟
۲ گروه هستند. یکی گروه در چین است. آن موقع که من شروع کرده بودم اصلا نمی دانستند که در چین هم درنای سیبری دارند. فکر کرده بودند که فقط در هندوستان و اینجا دارند. اینجا 12 تا بودند و در هندوستان 38 تا. فکر می کردند که فقط 50 درنا در دنیا مانده. بنابراین خیلی مهم بود و هندوستان مهمتر بود چون آنجا 38 درنا بود و در ضمن آن موقع خارجی ها در هندوستان می توانستند راحت کار کنند در حالی که در اینجا نمی توانستند. آن موقع در اینجا کسی به درناها کاری نداشت به جز من و کمی هم اداره محیط زیست. الان در هندوستان چیزی نمانده. آنها در راه پاکستان و افغانستان گم شدند. نمی دانیم چطور شد ولی به هر حال آنجا جنگ بود و درناها از بین رفتند.
یک دریاچه بین راه هست که لابد آنجا توقف کردند و آنجا گم شدند و بنابراین بعد از آن اتفاق درناهای ایرانی خیلی مهم شدند. الان بین درناهایی که به ایران می آیند و درناهایی که به چین می روند حدود 20 هزار کیلومتر فاصله است که خالی است. شاید سالها قبل همه این فاصله پر بود از درنا. اینها مال سیبری غربی هستند و درناهای چین مربوط به سیبری ولادی وستوک.
روزهایی که درناها می خواهند بیایند شما آنجا هستید؟
نه، معمولا محلی ها به من می گویند که آمدند.
موقع رفتن چی؟ آنها صبح حرکت می کنند؟
روزی که حاضر به رفتن هستند باید مناسب باشد. بارندگی و توفانی نباشد. آنها در حالتی حرکت می کنند که جریان هوا بالا می رود، معمولا بین ساعات 9 و 10 صبح است که آفتاب آمده بالا و جریان هوا شروع می کند به بالا رفتن. آنها با این جریان هوا می روند.
یعنی از قبل معین نمی کنند که فردا می روند و هر وقت که هوا مساعد بود می روند؟
بله، آن موقع من تقریبا هر روز می روم به محل؛ روزهایی که می دانم در حال حرکت هستند. پارسال رفتنشان را فیلم کردم. نمی شود دقیقا گفت منتها ما از گذشته و حالت آب و هوا می دانیم که موقع رفتن آنها نزدیک است.
آدم ها که می خواهند بروند مسافرت، خصوصا راه دور، از قبل خودشان را آماده می کنند و ساک می بندند و … آیا درناها از قبل چیزی را آماده نمی کنند؟
تقریبا یک ماه قبل از رفتن، خیلی بیشتر از معمول غذا می خورند. متابولیسم بدن آنها عوض می شود. در زمستان می خورند و هضم می شود ولی وقتی به فکر مهاجرت می افتند، اضافه می خورند تا چربی شان اضافه شود. باید 5 هزار کیلومتر پرواز کنند. هر پرنده مهاجر باید قبل از حرکت اضافه غذا داشته باشد. باید وقت برای خوردن اضافه غذا داشته باشد.
چند ماه طول می کشد تا به سیبری برسند؟
۲ ماه. چند جا می نشینند. فقط یک دفعه موفق شدند که روی بدن درناها دستگاه بگذارند تا بفهمند که کجاها می نشینند.
یعنی می دانند که کجاها می نشینند؟
۲هفته را یکسره پرواز می کنند، یعنی حدود یکهزار کیلومتر را. یک دفعه 2هزار کیلومتر.
2 هزار کیلومتر؟
بله، پرنده ها از این کارها زیاد می کنند. حتی پرنده های کوچکتر از این. این مسیر که درناها می روند 5 هزار کیلومتر است و آنها در چند مرحله این مسیر را می روند.
آنجایی که می روند و می نشینند را می دانید کجاست و آیا تا به حال رفته اید؟
خیلی ها می روند ولی من تا به حال نرفته ام. سخت است. آنجا چون یک فضای وسیعی است پراکنده تر هستند. رفتارشان در آنجا مثل فریدون کنار نیست که یک محیط محدود داشته باشند. آنجا باتلاق است و هیچکسی آنجا زندگی نمی کند، حدود 100 کیلومتر قلمرو آنهاست و سرد است و خلاصه اینکه هرکس که می خواهد برود باید با هلیکوپتر برود. پارسال روسیه حتی برای محقق روسی پول نداشت.
در اینجا قلمروشان چقدر است؟
حدود 5 کیلومتر مربع.
یک راست می آیند همین جا؟
بله، البته کسی نمی داند که چرا فریدون کنار را انتخاب کرده اند ولی به هر حال انتخاب کردند.
وضعیت پرنده های دیگر در آن منطقه چطور است؟
در فریدون کنار حواصیل زیاد دارند. آنهایی که خوردنی نیستند زیاد هستند چون کسی از آنها استفاده ای نمی کند به جز برای خشک کردن یا تاکسیدرمی. پرنده های زیادی هستند که به آنجا می آیند. بعضی ها هم هستند که نسلشان در خطر است مثل غاز پیشانی سفید کوتاه. اینها فقط بعضی وقت ها دیده می شوند و خیلی هم مهم هستند، برای همین پرنده در فنلاند کنفرانس دارند و احتمالاً من برای آن می روم به فنلاند. من در همین محله که هستم، از فنلاند مرا پشتیبانی می کنند. برای همه پرنده هایی که اینجا هستند، نه فقط برای درناها.
ما مسوول حفاظت تمام پرنده ها هستیم. باتلاق ها و تالاب ها خیلی در دنیا کم شده اند. همه می خواهند آنها را برای ساخت و ساز خشک کنند. مازندران و گیلان و الان هم گلستان خیلی از لحاظ توریستی باارزش است. آنجاها را خراب می کنند و برای توریست ها خانه می سازند. طبیعت را خراب می کنند، باید طوری این مناطق را برای توریست ها آماده کنند و درست کنند که طبیعت آسیب نبیند، طبیعت که از بین برود چه می ماند. قیمت زمین آنقدر بالا رفته که حتی شالیزارها را هم می خواهند بفروشند. دیگر جای پرنده ها کجاست؟
قیمت زمین آنقدر بالاست که هرکسی که دید کوتاه دارد فکر می کند که چرا من باید 6ماه کار کنم و درآمدم اینقدر باشد. می توانم زمین را بفروشم و چندین برابر درآمد داشته باشم.
شما گفتید کسی که دید کوتاه دارد ولی آیا به نظر شما این مربوط به کسی نیست که دید واقع بین دارد؟چرا باید آنقدر کار کند و نتیجه ای نبیند در حالی که می تواند زمینش را بفروشد و …
دولت باید قانون داشته باشد. شالیزار البته مهم است ولی در ضمن آن باید از شالیکاران پشتیبانی کنند. نمی شود فقط گفت که شما باید با حقوق کم کار کنید برای دولت و برای مردم (اینجا را خیلی با تحکم می گوید و برای اینکه خیلی تاثیر کلامش بیشتر شود روی باید تاکید می کند و دستش را به نحو خاصی حرکت می دهد) وقتی می آیند و پول می دهند و با قیمت خیلی بالا زمین را می خرند معلوم است که می فروشند. دولت باید یک قانون خوب داشته باشد همراه با پشتیبانی از کشاورزان، نه اینکه فقط بگوید که نکنید.
تا حالا آیا شده است که با شکارچی پرنده ها روبه رو شوید؟
اگر کنار دریا کسی را ببینیم که با تفنگ دنبال شکار پرنده هاست می روم و به او می گویم که این پرنده مگر چه کرده که تو می خواهی بکشیش؟
اگر بگوید گرسنه هستم و می خواهم با گوشتش شکم زن و بچه ام را سیر کنم چه؟
گرسنه! نه، ایرانی ها اینقدر گرسنه نیستند. شما فکر می کنید که شمالی ها گرسنه هستند. شما یک شمالی به من نشان بده که گرسنه است! (با تحکم به من نگاه می کند. به هر حال بیشتر از من در شمال زندگی کرده است و لابد می داند. بعد با هم می خندیم) ولی در هندوستان مردم واقعا گرسنه هستند، من در آنجا بودم. خیلی فقیر هستند. آنجا یک غاز (می گوید گاز) هر چیز دیگر رد می شود، ولی دست نمی زنند.
شما که گفتید درناها در هندوستان کشته شدند…
…من گفتم توی راه که در پاکستان و افغانستان بود. هندوها اصلا گوشت نمی خورند.
این که به خاطر مذهب است، نه قانون.
بله، در اثر مذهب است. انسان به خاطر گرسنگی به شکار پرنده ها نمی پردازد. اگر ما به طبیعت احترام می گذاریم نباید از طبیعت کم کنیم.
من خودم طبیعت را دوست دارم، ولی می خواهم خودم را بگذارم به جای یک نفر که در شمال می رود دنبال شکار پرنده ها. همه که به این قید درباره طبیعت نرسیده اند. من نمی فهم که چرا آن جوان نباید برود دنبال شکار پرنده ها. همه که نیامده اند پای صحبت های شما بنشینند و همه که احساس شما را ندارند…
این باید در تربیت بچه ها باشد، انسان بزرگ زیاد گوش نمی دهد. این احترام و احساس نسبت به طبیعت زیاد ربطی به قانون و دستور ندارد. باید احساس مردم نسبت به طبیعت آنقدر قوی باشد که خودشان بروند دنبال حفاظت از آن زیبایی و گرفتن دوباره و دوباره آن احساس.
انسان امروز آن ارتباط را از دست داده و می رود دنبال چیزهای دیگر و این فیلم ها که همدیگر را می کشند و جنگ می بینند و … با دیدن این چیزها روح خودشان را خراب می کنند و درکشان از زیبایی کم می شود. از یک حد که بگذرد، یک عده این ارتباطشان کاملا قطع می شود و اینها را باید با قانون مهار کرد و طبیعتا بچه ها می توانند تربیت شوند. از بچگی باید به بچه ها آموزش داد.
شما اینقدر که سعی کردید به طبیعت نزدیک شوید…
من سعی نکردم. اینها همه اش طبیعی است. این در عادت ما است. شما در کشور ما خیلی کم پیدا می کنید کسانی را که دوست ندارند تنها در طبیعت بمانند. خیلی ها هستند که دوست دارند در یک قایق وسط دریاچه تنها بمانند.
فکر نمی کنم کسی در اینجا باشد که دلش نخواهد این فضا را داشته باشد. ولی مساله این است که باید…
… بله می دانم. بالاخره در فنلاند یک محیط بزرگ با فضای زیاد و انسان های کم و آنجا آنها فضای زیادی داشتند برای تنهایی و عادت کردند. یکی از دوستانم به من می گفت که باید بیایی در کلبه ما در طبیعت. خیلی عالی است. گفتم چطور؟ گفت: با اولین همسایه 25 کیلومتر فاصله دارد. (می خندد) آن به نظرش خیلی عالی است. این در فرهنگ ما هست و البته من نمی گویم که این خوب است، ولی می خواهم بگویم که اینطوری واقعا نزدیک طبیعت هستند، آنها که اینطوری زندگی می کنند با انسان زیاد روابط خوبی ندارند. می خواهم بگویم که طبیعت را خوب می شناسند، ولی اگر شما فرصت نداشتید که طبیعت را بشناسید چطور می خواهید از آن محافظت کنید؟ بعد از آن هم قانون لازم است.
داشتم می پرسیدم که شما اینقدر نزدیک طبیعت شده اید، آیا طبیعت و پرندگان هم با شما احساس نزدیکی می کنند و پرنده ها با شما صمیمی شده اند….
این در احساس ماست. من اصلا آنجوری نگاه نمی کنم.
شما در اوایل مصاحبه یک جا گفته بودید که همه پرنده ها را دوست دارید به جز یکی. آن یکی کدام پرنده است؟
کلاغ. خیلی زرنگ هستند و پرنده های کوچک از آنها می ترسند و آنها را فراری می دهند. کلاغ که می آید پرنده های کوچک نمی مانند.
عقاب چی؟ او که پرنده های کوچک را می خورد؟
اوه… خیلی قشنگ است، خیلی دوست دارم. آن دیگر از زیبایی های طبیعت است. در مورد کلاغ داشتم می گفتم، کلاغ خیلی پرنده موفقی است. همه جای دنیا کلاغ دارد، کم هم نمی شوند (می خندد) خیلی زرنگ هستند و خیلی موفق هستند. با همه جا سازگار هستند. انسان سازگار هم موفق تر است.
نمی توانید برای درناها کلاس خصوصی بگذارید که در آن کلاغ ها به آنها راه زندگی کردن را یاد بدهند؟
اگر می شد خوب بود.

منبع: روزنامه همشهری، پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳ – سال سیزدهم – شماره -3651

درباره ی سفیرصلح

همچنین ببینید

شکار پرنده بهانه‌ای برای بدنام کردن فریدونکنار/ مسئولان بخوابید هتاکان بیدارند!

بار دیگر فریدونکنار مورد بی‌مهری و حمله شدید رسانه‌ای در کشور قرار گرفته است، در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *